|
من جایی نرفتم! هستم...این وبلاگ تا سرحال اومدن من واسه نوشتن تعطیله! نمی دونم کی دوباره حوصله دارم بنویسم.فعلا بای تا روی مود بیام.
مخاطب خاص:خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب روی تن پوشت بدوز وقت عریانی عشق با همین طرح حقیر در حریق تن بسوز.... + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 0:7 توسط سیب
امروز پروژه ام رو با سلام و صلوات تحویل دادم و لعنت فرستادم به پدر و مادر هر چی نانولوله کربنی و پلیمره! سه ماهه هر جا که می رسم بو می کشم ببینم دانشمندا احیانا پلیمری با نانولوله کربنی مخلوط نکردن بزنن به زخم کاری! دیگه حالم بد میشه از این موضوع! خیلی سبکم الان! این ترم آخر هر چی تو کل دانشگاه خوش گذروندیم همه شو ازمون کشید بیرون...دانشگاه هم خلوت شده و شهرستانی ها رفتن! دلم واسه اونایی که کنکور دادن و تازه می خوان شروع به خوندن فیزیک کنن می سوزه! دوباره فیزیک هالیدی از اول تا جلد 4! دوباره مکانیک تحلیلی! دوباره الکترمغناطیس! آکوستیک! بیچاره ها.... تو دانشگاه آقای آبی رو دیدم! صحبت کردیم... لوس پررو می گه دخترای اهواز همه شون "اهلاً و سهلاً" هستن! بهش می گم یعنی چی؟! می گه یعنی زود به آدم پا می دن.دخترهای تهران اینجوری نیستن!!! دوست داشتم بزنم تو دهنش! گفتم نمی دونم منظورت کیه اما من و دوستام اینجوری نیستیم! گفت آره! تو و دوستات پیغمبرین!!!! منم پاشدم و اومدم بیرون دانشکده می بینم خودش و دو تا از دوستاش هم اومدن دم در! دوستش گفت:خانم پولتون افتاده رو زمین! برگشتم می بینم یه صدتومنی انداخته شماره اش هم نوشته روش!!! خیلی بدم اومد! نمی دونم چرا اما خیلی بهم برخورد! آخه دوستش اولین باره که منو می دید چه طوری این اجازه رو به خودش داد؟! خلاصه اونا رفتن و دوباره برگشتن ببینن من پول رو برداشتم یا نه! پسره که رد شد پولو انداختم جلوی پاش! خیلی جا خورد اصلا انتظار چنین برخورد زیر کلاسی رو نداشت! اما خوب حقش بود! از این شروع آشنایی های بچه راهنمایی ها حالم به هم می خوره و خیلی بدم میاد که کسی فکر کنه مثلا اینجوری برخورد کنه خیلی جذاب به نظر می رسه! بی خیال... به شدت کتاب می خونم فیلم می بینم و ورزش می کنم! برگشتم روی استیت عیدم! عید هم همه اش این سه تا کار رو انجام می دادم! کارهای بی عاقبتی هستن!! دلم گشتن می خواد! دوست دارم همه اش تو خیابونا ولو باشم با دوستام! اما بدیش اینه که دوستام همه یا تهرانن یا شیراز! وای ی ی ی ....اصلا چیزی به نام لباس در کمد من مشاهده نمی شه! اول اینکه مانتوهام دیگه بدرد نمی خورن! من دوست ندارم مانتویی که واسه دانشگاه می پوشم واسه بیرون هم بپوشم چون انگار لباس دانشگاه واسه بیرون کهنه می زنه! شال هام هم خراب شدن! و کیف هام هم دوست ندارم! و کفش هام هم دلمو زدن! کلا هوس لباس خریدن کردم! اما گرممه که برم بازار! دلمم لباس می خواد ...خوب چیکار کنم؟! یه سوال فنی برام پیش اومده! این پسرهایی که با ماشین های مدل بالا دختر بلند می کنن آیا فکر نمی کنن که 90% دلیل دخترها برای سوار شدن صرفا قیمت ماشینشونه؟!! اگه اینو می دونن پس چه جوری بعدها می تونن با اون دختره دوست بمونن؟ اگه نمی خوان دوست بمونن پس چرا بوق می زنن؟!!! بعد دختره از اینکه می دونه پسره دلیل سوار شدنش رو می دونه خجالت نمی کشه؟!! نمی دونم والله ملت چه جوری فکر می کنن... تمام این سوالا امروز موقعی که یک کمری جلوی پام بوق می زد به ذهنم رسید! من که از این کارهای بی شخصیتی نمی کنم اما پسره هم خوشم اومد ازش! نیومدن منو به هیچ جاش حساب نکرد و یه دختر دیگه رو با 20 متر فاصله از من بلند کرد! داداش لااقل یه کوچه می رفتی بالاتر که فکر کنم از چهره ام خوشت اومده که واسه ام بوق زدی نه جنسیتم فقط! وقتی حالم بهتره کمتر حوصله نوشتن دارم! مثل الان... پ ن: منظورم از اینکه چرا پست قبلیم رو تحویل نگرفتین این نبود که چرا کامنت نگذاشتین! منظورم این بود که هی بهم بگین آخی! چه بامزه بودی و اینا! + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 23:34 توسط سیب
چرا هیشکی تو پست قبلی تحویلم نگرفت؟ + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 18:12 توسط سیب
عالم بچه گی من تو دوران بچه گیم خیلی فیلسوفانه و در دوران بلوغم کمیک به نظر می رسه! الان که فکر می کنم زاویه دیدم تو بچه گی با خیلی ها فرق می کرد و البته این مسئله الزاما درست اندیش بودن منو نمی رسونه. فقط فکرم و نوع نگاهم به مسائل فرق داشت! همیشه شب ها قبل از خواب فکرهای علمی می کردم و آخرش با یک لبخند ناشی از رضایت که به به! من چقدر باهوشم! می خوابیدم! و اونقدر به درستی اون دسته بندی ها و تجزیه تحلیل های ذهنیم مطمئن بودم که صرفم نمی کرد با کسی در میونشون بذارم ،چه بسا اسراری رو که خودم با عقل سلیمم! فهمیده بودم با مشورت و سوال فاش می شدن! همیشه فکر می کردم که اگه بابا بزرگ و مامان بزرگم چاقن دلیلش اینه که اونا توی زمان شاه غذا زیاد می خوردن که قوی بشن و با دایناسورها بجنگن! یا آمریکا خیلی کشور بزرگیه که با کشتی کشف شده! چون کشتی خیلی از من بزرگتر بود و حتما حداقل آمریکا دو برابر کشتیه بزرگ بوده که به چشم اومده و کشفش کردن! یا همیشه با دقت چراغ قرمز رادیو نگاه می کردم که آدم های قصه های رادیو رو که تو رادیو قایم شدن ببینم و همه اش فکر می کردم که من چشمام ضعیف شده که نمی بینمشون. وگرنه اونا که مشکلی ندارن!!!!! کم کم بزرگ شدم و نه با پرسیدن که با مطالعه درصدد رفع این شوت بازی ها در اومدم و خلاصه فهمیدم که دایناسورها مال زمان شاه نبودن که! مربوط به دوره ی قاجار بودن! و آمریکا که کشور نیست قاره است! بعد اونوقت قاره یعنی چی؟! بعد اگه آمریکا قاره است پس آفریقا چیه؟! آدم های رادیو؟!!!! هه! رادیو که آدم نداره! تلویزیون توش آدم هست! واسه همین همه اش پشت تلویزیون رو نگاه می کردم! و طول کشید که فهیم شدم!!!!! اما حل بعضی مسائل اصلا تو کتم نمی رفت...مثلا پرابلم رادیو مدت ها برام عجیب و نا شناخته بود که چه طوری حتی تو زیر زمین مادر بزرگ اینا و حتی حتی زیر زمین دوست مادر بزرگ جواب میده؟!!!!! یا اگه سلول های بدن کوچیکن خوب درسته که من عینکی ام اما اگه دستم رو نزدیک چشمام ببرم می بینمشون که! پس چرا می گن فقط با میکروسکوپ دیده میشه؟! و سال ها طول کشید و من وارد ابتدایی شدم و یکم سواد دار شدم و کتاب خوندم و فهمیدم که چه خنگولی بودم قبلا ها! و خیلی از درگیری های ذهنیم حل شد اما چیزهای جدیدی جاشو گرفت که هنوز هم برام مثل یه علامت سوال بزرگ می مونن! اولیش اینه که آیا موجودات فرا زمینی وجود دارن؟! و اینکه یوگا با روح و بدن آدم چیکار می کنه که بعدش هم سرحال ترم هم اینکه حرکاتش با اینکه movement نداره اما باز آدم رو لاغر می کنه؟ و دیگه اینکه قضیه مثلث برمودا چیه؟ و کارهای دیوید کاپرفیلد رو که می گه قوانین فیزیکین توجیه بشه!! تا اطلاع ثانوی سوالات عجیب غریب ذهن من همینن! + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 18:58 توسط سیب |
اولین علمی که بشر باید تو زندگی بهش بپردازه "خودشناسیه" که حالت بیس و مادر رو برای تمام علوم پیدا می کنه.حداقلش اینه که کسی که خودش رو می شناسه می دونه تو زندگیش چه جوری حرکت کنه و از کدوم راه بره و چی دوست داره و چی نداره... اما انسانی که الان در حال تایپ کردنه با 23 و دوسه هفته سن هنوز هم از واکنش ها و رفلکس های خودش بی خبره و گاهی حرکاتی انجام می ده که خودش برمی گرده با تعجب پشت سرشو نگاه می کنه و می گه:یااللعجب! این کی بود اینکارو کرد؟ گاهی هم اونقدر از عمل خودش کیفور و محظوظ می شه که چپ می ره راست میاد از واکنش سنجیده و عمل عاقلانه اش تعریف می کنه و نهایتا به صورت یه پست تو وبلاگش می نویسه و همه خواننده ها رو در جریان قرار میده که ای ملت! ببینین من عجب آدم باحالیم. بعد عمری تصمیم عاقلانه ای گرفتم! نوشتم که یادم نره و پس فردا واسه نوه هام تعریف کنم و اون ها هم بگن:ایول مادربزرگمون! به آقای همکلاسی گفتم که دیگه اس ام اس نده اونم برخلاف انتظارم قبول کرد! راستش فکر می کردم یکم پافشاری کنه! باراول کرد ولی بعد زود پذیرفت! قبل از این کلی احساس جذاب بودن و دوست داشتنی بودن داشتم واسه خودم! همین یک اپسیلون اعتماد به نفس هم به ف... رفت! پ ن: من تحت تاثیر چه رنگیم؟! متولدین خرداد: نقره ای (چه فال خوشحال کننده ای!) + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 23:20 توسط سیب |
گرفته! + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 1:27 توسط سیب |
هورااااااااااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااااااا دوست دارم تا دو روز دیگه همه اش بگم هورا! میشه؟ اینجانب خانم الهام خانم دارنده ی یک دستگاه! مدرک لیسانس فیزیک از یک فقره! دانشگاه با شخصیت هستم! و کلی به مدرکم می نازم چون دهن سرویسی هایی بابتش کشیده ام که مپرس! بی توجه به اینکه هرکسی وارد دانشگاه های ایران میشه بالاخره لیسانسشو می گیره، من خوشحالم! می دونم که حالا همه می گن خوب لیسانس به چه درد می خوره و بیکاری و اینا... اما بالاخره برای رسیدن به پله های بالاتر باید پا روی پله های اول گذاشت! کشکی که نیست یه راست جفتک بندازه بره بالا! کلا هر مدرکی که آدم می گیره ولو گواهینامه رانندگی...دیپلم خیاطی حتی...خلاصه هر اکتیویتی منجر به مدرک، خستگی و استرس و تلاش خاص خودش رو می خواد اما کسایی که فیزیک و ریاضی می خونن دیگه بعد مدرک پوکه ی مغزشون به جامعه تحویل داده میشه... و الان از مغز من پوکه ای بیش نمونده! از پست هام معلوم نیست؟! + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 21:23 توسط سیب |
آقا هر کی که معتاده که نباید لاغر و سیاه باشه و سر چهار راه لنگ بفروشه خوب! یکیو می بینی خیلی خوش تیپ از کنارت رد می شه اعتیاد پدر صاحبش رو هم در آورده! تازه مورد اعتیاد هم که حتما نباید تریاک و حشیش و این حرفها باشه! باز همون آدم خوش تیپه که از کنارت رد شده بودها یادته؟ ممکنه به مثلا اینترنت اعتیاد داشته باشه! و به گفته روزنامه ها اعتیاد به اینترنت هم از بدترین نوع اعتیاده! و من...الهام خانوم!....دو سه روزه خودمو قطع اینترنت کرده بودم و همه اش راه می رفتم تلو تلو می خوردم و استخوون درد می گرفتم و .... آخرش هم با همه لطایف الحیلی که به کار بردم از 30 خرداد تا 2 تیر بیشتر طاقت نیاوردم!!!! و این مقاومتی که من در برابر میل پلید کانکت شدنم به کار بردم شما حتی در نوار غزه هم مشاهده نخواهید کرد و بی صبرانه منتظر خبرنگارای محترم کتاب گینس هستم! ولی واقعا این زندگی نشد! تو ایران که هیچی سر حساب نیست و اومدیم وزیر ارتباطات/مخابرات خلاصه "برس لی" اینترنت خواست همه خطوط ارتباطی رو قیچی کنه و اصلا یکدفعه حس کنه که به هیچ عنوان حال نمی کنه که مردم برن تو دنیای مجازی اونوقت 4 تا آدم مثل من به عذابی الیم دچار میشن و می فهمن که قطع اینترنت از قطع رحم هم سخت تره!(رحم قابل قطع شدنه؟!) خلاصه این روزگار ما بود در این چند روز! همه اش تقصیر بابامه! که واسه من کامپیوتر خرید! یادمه راهنمایی بودم و کامپیوتر اومده بود تو بازارهای معمولی و من هم ندیده ه ه ه! فکر می کردم آدم هایی که کامپیوتر دارن از صبح که بیدار می شن تا شب همواره در حال حال کردنن! و نفس که می کشن همینجوری ابرهای سفید کوچولو از تو دهنشون در میاد که تو هر کدومش عکس یه کامپیوتره! خلاصه فکر و ذکرم شده بود کامپیوتر و بابام که واسه این علوم و فنون جدیده همیشه همراه من بوده برام یک کامپیوتر خرید که الان که به مونیتورش فکر می کنم می بینم یکم از صفحه گوشیم بزرگتره و خدا می دونه چند اینچ بود! و من که همیشه فکر می کردم ملت برتر از من که دم و دستگاه دارن تو خونه، خوب خیلی بد سلیقه ان که کامپیوتر سفید کرمی می خرن و همه اش به خودم می گفتم من بخوام سیستم دار بشم باید حتما مونیتورش قرمز باشه! کیبوردش سبز و کیسش زرد! و خلاصه دستگاه رنگارنگی تو ذهنم بود که گیتس بیچاره از مخیله اش هم عبور نکرده تا کنون! ما کامپیوتر دار شدیم و حالا صفحه روشن و من با چشمای کاملا باز و دهن کاملا بسته در نهایت احساس مرفهی به سر می بردم! حالا با خودم فکر می کردم که این صفحه سیاهه چیه؟ از کجاش در اومده؟ dos! یعنی من چیکار کنم؟ و خلاصه تمام تلاشمو کردم و با همکاری کلی کتاب و عوامل وابسته موفق شدم یه نمودار درختی تو dos بکشم! و از خوشحالی چسبیده بودم به سقف که نموداری بلدم که اسم بابام اولشه بعد هم دو بچه اش! و من یکی از اون دو بچه بودم و احساس کاذب و شدید و عمیق مهندس نرم افزار بودن داشتم! و حالا هی باباهای فامیل رو با توله هاشون ردیف می کردم و هی نمودار درختی شون رو می کشیدم و واسه بالا بردن س-ک-سوالیته ی ماجرا گاهی اسم زن و شوهر های فامیل رو تو نمودار درختی می بردم و حسرت می خوردم که چرا مردای فامیلمون یه زن دارن و نمودارام کوچیک کوچیک می شه!!!! تا اینکه بعد از کلی تلاش در راستای اهداف نرم افزارانه و اشک ریختن پشت مونیتوری که بس که فلت نبود به شکل منحنی در اومده بود یاد گرفتم که ایول! می شه تو یه جایی یه چیزایی نوشت و به یه جایی وصل شد و کاغذه از اونجاهه در میاد و نوشته ها هم روشن!!!!!!!!! اون روز تو مدرسه تمام دفترم پر شده بود از اسم دوستام با دوست پسراشون...تینا و محمد! سمیرا و ناصر و...و من هی می نوشتم واسه اشون و هی پرینت می گرفتم و کلاس می ذاشتم که خوب الان من وقت درسمه! اگه می شه بعد تماس بگیرید! و اونا هم از من اسکول تر! خوب اسم دوست پسر رو نوشتن و پرینت کردنش چه جنبه ی عشقولانه سک-سولانه ای داره که هی خوشتون میاد؟! خلاصه اون هم گذشت و من لیتل بای لیتل بزرگ شدم و فهمیدم کامپیوتر فقط نمودار درختی و اسم دوست پسر نیست و می شه استفاده های عاقلانه تری مثل گوش دادن و دیدن فیلم و ترانه هم ازش کرد و دوران تکامل علمی من در این مسئله هم به خوبی و خوشی رد شد و شدم اینی که الان می بینین و هی تو اینترنت شلنگ تخته می اندازم و کارهای انسان دوستانه می کنم و کارهای مفید و غیر مفید انجام میدم! + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 16:30 توسط سیب |
دوستم:الهام! این پسره که تازه باهاش دوست شدم خیلی پسره خوبیه. من:خوشحالم که اینجوری فکر می کنی! مهم نیست طرف مقابلت چه جوریه.همین که نسبت بهش حس خوبی داری کافیه! دوستم:الهام خیلی پولداره! خیلی،باباش..... داره(نوعی ماشین که اسمشو نشنیدم!) من:خوب البته نه اینکه مهم نیست اما مسائل مهم تر هم هست.الان که رابطه ی دوستی پسر و دختر خیلی باب شده خوبه که آدم از همون اول دقت کنه به همه چی..اما پول ملاکت نباشه! دوستم:الهام باورت نمیشه بعد از 5 روز از آشنایی گفته با هم ازدواج می کنیم! من فکر می کنم که پسره چه آدم احمقی(یا دروغگو!) می تونه باشه! 5 روز آشنایی اونم از طریق تلفن...هنوز همدیگه رو ندیدن حتی! دوستم:تمام اس ام اس هاش از همون روز اول با "دوست دارم" تموم می شه!!!! من دیگه مطمئن می شم که پسره احمقه! + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 11:31 توسط سیب |
* به اندازه ی حقوق یک کامند شهرداری استخدام رسمی دولت تو این چند روز اطعمه و اشربه خوردم! فرض کنیم هر کدوم ۱۰۰ کالری داشتن٬ حقوق کارمند رو در ۱۰۰ ضرب کنید.میزان کالری رسیده شده به بدن من رو حساب کنید(۲نمره)!
* تو اونقدر باهوش هستی که اونجاهایی که من میرم رد پاتو پاک کنی اما خیلی خنگ به نظر میای وقتی فکر می کنی من فقط اونجاهایی که تو فکر می کنی میرم! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 21:43 توسط سیب
|
| ||||||